تبليغاتX
جندابه - عید نوروز و خاطرات امیر شجاعی

"مرا ببخش"
روزی که دامان پر مهرت را رها می کردم، غمین بودی.
وداع سردت را با تار و پود وجودم احساس می کردم .
اتفاقا آن روز ، آغاز فصل سرد بود.
باور کن که مجذوب شهر نبودم و تماشای در باغ سبز دلیل رفتنم نبود.
نگاه شرمنده پدر با آن دستان پینه بسته خالی اش، ماندنم را بر نمی تابید.
سالهای سختی بود.
همان سالهایی که چهره زیبایت از رنج بی آبی تفتیده بود.
آن روز مادرم جیب هایم را از توت خشک پر می کرد و بغچه لباسم را که با دوک عشق ریسیده بود می پیچید .
با قران و دود اسفند راهی ام کرد.
مرا به خدا سپرد و پشت پایم ریخت آب دیدگانش را تا زود برگردم .
بعدا شنیدم که آش نذری هم پخته بود.
من رفتم ، اما دلم در کنج آن خانه کوچک کاه گلی جا مانده بود.
مرا ببخش !
هنوز کرسی قدیم که با خاکستر چوبهایت به خانه ام گرما مي داد ، زوزه شغالهایت که لالایی خوابم بود، نغمه گنجشکانت در شاخه های بهار، صدای چزهایت در مزارع گندم و خش خش کاه زیر قدمهای کشاورزان در خرمن ات را فراموش نکرده ام .
باور کن!
در اینجا خاطراتم را که تو بودی با غربت معامله می کنم و لذت زندگی را در پای رنج زنده بودن قربانی .
پیش از من ساکنان دیگرت هم در آن سالهای خشک از تو هجرت کرده بودند و اکنون وجودشان را در فرزندانی تكثير کرده اند که برای برداشتن نامت از پسوند اسمشان لحظه شماری می کنند تا در کلاس نگویند که روستایی هستی!
یادت بخیر!
یاد محرم هایت که طنین زنجیر بر شانه ها، نام حسین را می سرود.
و شبهای قدر تو که با نجوای جوشن کبیر ، خدا را برای آبادانی ات می خواندیم .
یاد آن روزها بخیر که نوزادی پای بر زمینت می نهاد و تو با وزاندن نسیمی لبخند می زدی و مي نواختي اش
از مرگ عزیزانت هم به سوگ می نشستی و با اندوه غروبت تشییع شان می کردی .
و امروز که دیگر ستاره ای در غبار شب های شهر پیدا نیست
خیال شبهای مهتابی ات را تصویر می کنم .


"شبهای یلدا"
خورشید با اون چهره زیباش تو غروبهای کویر، رفته رفته از افق صحرا محو می شد،
هوا سرد، استخرها یخ زده ، کوچه های روستا لغزنده، اهالی همه زیر کرسی ،
بزرگترها یخ حوض می شکستند تا وضو بگیرند ، سجاده های عشق هم پهن بود تا بعد از نماز برای زمستانی پر برف و بهاری تر سال دعا کنند.
رباب، همان پیرزن خمیده از رنج روزگار در تکاپوی چیدن سفره امشب.
سینی مسی به دست سراغ صندوقچه های غبار گرفته در گنزه .
توت خشک و کشمش، تخمه آفتابگردان که تابستان از باغچه کوچک خانه چیده، دانه انار ، آلو خشک و برگه زرد آلو . بادام کاغذی و مغز گردو و یک هندوانه بزرگ در وسط.
همه چیز از دست رنج خودش یادگار وقتی که در باغ تایی رعیتی می کرد. همان باغی که تو کوچه باغ پایین جندابه بود
رباب برای شام امشب هم از صبح تدارک گرفته، دیزی به بار و آش شلغم در حال
قل قل کردن . امروز یکی از همسایه ها نانوایی کرده و نان تازه هم هست.
امشب بچه ها جمع اند و نوه ها تا دیر وقت بیدار. روستا امشب تا دیر وقت پرچراغ است به شوق یلدا.
بچه ها دور کرسی و چراغ گرد سوز نفتی روشن. رباب از شوق امشب صبح زود بیدار شده بود . خونه رو رفت و روب و گردگیری کرده بود . نوه ها از مادر بزرگ می خواستن که از خاطراتش بگه
او از گذشته ها می گفت. از رنج و زحمتی که می کشید برای بزرگ کردن بچه ها . از زمانی هم گفت که تازه رادیو به روستا امده بود و مردم تعجب کرده بودند که چطور یه آدمه به این گندگی رفته تو این جعبه کوچولو ! که بچه ها زدن زیر خنده .
از برفهای سنگین گذشته می گه که مردم برای رفت و آمد تو کوچه ها تونل
می زدن .
و از پدر بزرگ که امسال دیگه میان این جمع نیست و فقط عکسش به دیواره .ولی انگار با اون نگاه مهربونش همه رو زیر نظر داره. او هم امشب از شادی بچه ها شاده.
رباب سالهای زیادی رو کنار او بوده. تو رنج و راحت اما عاشقانه زندگی کرده و هیچ شکایتی از زمانه نداره.
شب از نیمه گذشته بود و یواش یواش چشمها سنگین. نوه ها که زیر کرسی به خواب رفته بودن .
شب یلدای امسال هم رو به پایان بود .
رباب ذغال کرسی رو عوض کرد و گرد سوز رو خاموش و همه به خوابی آرام رفتند.
همین طور که می خوابید زیر لب از خدا بهاری تر سال رو برای جندابه آرزو می کرد.
شبهای یلداتان دراز باد!


"هر روز در خانه عباس خدا"
سالی که در جندابه درس می خوندم که البته همه کار می کردم جز اینکه درس بخونم، با حسن عباسی (فرزند حاج قاسم) یاران غار بودیم و همچنان هم رفیقیم.
از حسن شنیده بودم که عباس خدا - که عمرش دراز باد- کتابی داره و می تونه از روی اون آینده رو پیش گویی کنه.
سال تحصیلی تمام شد و ایام امتحانات ببرن فرا رسید.
هر روز با چه زحمتی تودشکه چو می رفتیم که خیر سرمون امتحان نهایی بدیم.
حتی گاهی ماشین نبود و پیاده می رفتیم . هر چند که ثمری نداشت چون تقریبا مخها از درس و کتاب تعطیل بود.(حداقل در مورد من که این طور بود)
از امتحان که بر می گشتیم اگر چه می دونستیم چه آشی پختیم،سری به عباس خدا می زدیم و این پیر مرد رو به زحمت می انداختیم که به زور از ورقه امتحان ما هر جوری شده یه 10 ناقابل پیش بینی کنه .
پاشنه در خونشو از جا کنده بودیم .بنده خدا هم مجبور بود برای اینکه هم دل ما نشکنه و هم یه جوری دست به سر بشیم بگه "خوبه"
اما فردا دوباره آش همان آش بود و کاسه همان کاسه.
ز ینگ!
عباس آقا ! لطفا فال ما رو بگیر ببینیم قبولیم یا نه.
ول کن نبودیم. آخرشم تجدید شدیم.
یاد همکلاسیهای اون دوره به خیر


به پشتی لم داده ای و چای می نوشی .
ساعت 9 و نیم شب. خسته از کار روزانه پای تلویزیونی که ببینی سرانجام سریال میوه ممنوعه و حاج یونس فتوحی به کجا می کشد.
گوشی همراه زنگ کوتاهی می خورد .شاید لطیفه است که بعدا می خوانیم اما شاید هم پیام مهمی باشد .
گوشی را بر می داری و در حالیکه یک چشمت به سریال است پیام را می خوانی.
سلام!
ناراحت نشو اما من تصادف کردم و الان در بیمارستانم.
دست پاچه می شوی . انگار سقف دارد روی سرت خراب می شود.
نمی دانی چه کار کنی. سراغ کدام بیمارستان را بگیری و کجا بروی.
با عجله لباس ها را می پوشی و به چند نفر دیگر از دوستان و آشنایان هم تماس می گیری و خبر تصادف را می دهی . همه مضطرب می شوند.
از در خانه می زنی بیرون تا خود را به یک جایی برسانی.
چند متری نرفته ای که پیامک دوم می آید .
بیمارستانم، شانه ام شکسته .
دکتر گفته باید شانه ات را عوض کنی و یک بورس بخری !!!
مکثی می کنی و وقتی می فهمی سر کاری انگار آب سردی روی هیکلت ریخته اند.
خستگی تمام روز در بدنت می ماند .علاوه بر اینکه آخرین قسمت سریال را هم از دست داده اید.
پس یک قرص دیازپام بخور و بخواب که صبح نزدیک است !


"تاخونه و گنزه"
در دولنگه چوبیه نیمه باز .
کلون آهنی را می زنی . یاالله می گویی و وارد می شوی.
اتاقهایی با دیوار کاه گلی در سمت چپ و راست. در گوشه ای استخر که نشان از چاه و قناتی دارد.
چشم انداز روبرو فضایی نسبتا بزرگ به نام صفه با سقف بلند هلالی.
واردش می شوی .گلیمی انداخته .پدر بزرگ قلیانی در پیش و مادر بزرگ در حال شکستن بادام. اینجا در نوروز میزبان فرزندان و شور شر نوادگان است و شش ماه دیگر سال به خاطر هوای سرد تعطیل و همه در اتاقها زیر کرسی.
در گوشه ای از صفه اتاقی به نام تاخونه و به لهجه محلی تاخینه .همان کارکرد آشپزخانه های امروزی را دارد.اما سردآبی دارد برای خنک نگه داشتن مواد غذایی و تنوری برای پخت نان.پوستینی آویزان یا همان خیک حاوی ماست و یک دیزی پر از گوشتهای قرمه شده .در قفسه ها هم ظروف مسی .
درون تاخونه باز یک اتاق کوچکی است به نام گنزه (به نظرم فارسی شده همان کنز عربی به معنای گنج باشد) . اتاقی با قفلهای چوبی که بچه ها حق ورود به آن را ندارند.
در گوشه آن چمدان فلزی و در کنار آن سینی و دیگهای بزرگ مسیه جهیزیه مادربزرگ.
او که حاصل زراعتش را ذخیره کرده تا روز خداحافظی با فرزندان هجرت کرده توشه راهشان کند.
نان خشک هم در آن توشه هست که با ماسینه اگر آب دوغ خیار درست کنی ظهرهای تابستان چه می چسبد.
اما دست به آب یا همان سرویس بهداشتی امروزی که چقدر رفتنش سخت است.با آن کاسه گشاد و آفتابه لوله تنگ مسی و سنگین .
این جسم سنگین را باید از آب پر کنی که در زمستان دست به آن می چسبد و دالانی دراز طی کنی .از اسراف آب هم خبری نیست.
برخلاف امروز که پرهزینه ترین جای خانه اول آشپزخانه و بعد دستشویی است.
چون فاصله دهان تا روده آدمها کمتر شده.شکمبارگی صفت زمانه ماست تا می توانیم بخوریم تا از قافله غافلان عقب نمانیم.
روزگار تولید با عرق جبین گذشت .آش مادر بزرگ که حبوباتش را با دستان پینه بسته به عمل آورده بود و شیری که خود دوشیده بود زمانش سپری شده .
یاد آن روزها بخیر


"سوال از دبیر کل سازمان ملل متحد"
12 شهریور پارسال بود. از ورودم به تحریریه سیاسی واحد مرکزی خبر مدت زیادی نمی گذشت.
در آنزمان کوفی عنان دبیر کل وقت سازمان ملل متحد به ایران آمد و قرار شد به اتفاق وزیر امور خارجه کنفرانس مشترک خبری با حضور خبرنگاران داخلی و خارجی برگزار کنند.
از قضا من به اتفاق یکی از خبرنگاران که با سابقه هم بود برای پوشش این برنامه انتخاب شدیم .
قرار شد سخنان عنان را من بنویسم و سوالی هم از او بپرسم از اینرو نامم را به مجری برنامه دادم تا در ردیف سوال کنندگان بنویسد.
هر چه زمان می گذشت اضظرابم بیشتر می شد.با خودم می گفتم تو کجا و دبیرکل...
اعلام شد: شجاعی از واحد مرکزی خبر
پشت تریبون قرار گرفتم . دستها و پاهایم می لرزید . هر چه ذکر بلد بودم خواندم.
بالاخره دل به دریا زدم و پرسیدم "آقای کوفی عنان چرا با وجود اذعان آژانس بین المللی انرژی اتمی مبنی بر پایبندی ایران به مقررات بین المللی / سازمان ملل و شخص جنابعالی صراحتا از این امر دفاع نمی کنید؟"
کوفی عنان ابتدا مکثی کرد و بعد با عصبانیتی که از چهره اش نمایان بود گفت:این سوال نبود . بیانیه بود . سوال بعدی !
اول بهم برخورد. فکر کردم با این جواب پیش همه خبرنگاران ضایع شدم. اما خبر به قول معروف مثل توپ صدا کرد و از همه بخش های خبری صدا و سیما و حتی شبکه های خارجی که در برنامه حضور داشتند پخش شد که دبیر کل سازمان ملل از پاسخ به سوال خبرنگار واحد مرکزی خبر خودداری کرد.
خلاصه تا چند روز ما شده بودیم نقل هر محفل و مجلس که "دمت گرم! کوفی عنانو کله پا کردی" یا "سوالی کردی که دبیر کل توش موند" و از این حرفا


"تفریحات نه چندان سالم کودکی"
علیرضا (پسر داییمو می گم )با هم همسال و هم بازی بودیم .کودکی و نوجوانی رو با هم گذرندیم.
وقتی ایام نوروز یا تابستون به روستا می اومدیم به همراه بچه های دیگه تفریحاتی داشتیم که الان که بهش فکر می کنم چندان هم سالم نبودن.
جندابه که می رسیدیم بعد از حال و احوال کردن با فامیل و یه کمی خستگی در کردن راه می افتادیم به طرف صحرا .
شروع کردیم به کندن بوته .حال نکن و کی بکن. اونقدر می کندیم که دیگه یا اطرافمون دیگه بوته ای به چشم نمی خورد یا دستامون زخم می شد .
بعد که یه پشته بزرگ درست می شد آتیشو زیرش می کشیدیم .اونقدر حرارت داشت که باید چند متر دورتر می ایستادیم . البته حالا اونقدر ارزش بوته به خصوص تو کویر منطقه ما زیاد شده که سازمان محیط زیست برای کندن هر بوته 600 تومان جریمه تعیین کرده.
یکی دیگه از شیطنت های ما این بود که بعضی وقتا کنار استخر کنو می رفتیم و وقتی می دیدیم کسی نیست اهرم جلوی استخر (اصطلاحا گمبو ) رو بر مید اشتیم و آب رو ول می کردیم. غافل از اینکه این آب برای کشاورزایی که قرار بود اون روز آبیاری کنن خیلی ارزشمند بود . گاهی یک هفته منتظرش می شدن .
بعد که می اومدیم خونه تو روستا ولوله می افتاد که امروز رفتن آبو ول کردن . همه دنبال مقصر می گشتن و ما هم زیر زیرکی به هم نگاه می کردیم که نکنه بفهمم ما بودیم چون اگه گیرمون می اوردن تیکه بزرگمون گوشمون بود.
تفریح دیگمون که یه کمی بهداشتی تر بود این بود که می رفتیم کنار کنو مثلا می خواستیم با سنگ و گل تنور درست کنیم. اول یه با زحمت یه چاله می کندیم و کلی گل درست می کردیم .بعد هم با سنگ یه کوره درس می کردیم . لباسامون کثیف می شد و خسته و کوفته می رفتیم خونه .
تفریح دیگمون کشتن مارمولک بود .کیف می کردیم که با سنگ دنبال مارمولک کنیم و از کشته های اونا پشته درس کنیم .
اون وقتا ابایی نداشتیم از اینکه به مارمولک دست بزنیم اما بعدها فهمیدیم دمش سیانور داره که یه ماده کشنده و سمیه و یه دونه بی ارزش مارمولک می تونه با افتادن تو یه قابلمه غذا یه خانواده رو از پا در بیاره .


"معرفی سایت خبری واحد مرکزی خبر"
علاوه بر سایت صدا و سیما که لینک داده اید و در آن پخش برنامه ها به طور زنده قابل دریافت است و آدرسهای اینترنتی شبکه ها و دیگر اطلاعات برنامه ها قابل دسترسی است می توانید از سایت دیگری حاوی اخبار و گزارشهای خبری و نیز تصاویر ویدیویی همه بخشهای خبری استفاده کنید.
آدرس سایت واحد مركزي خبر:
www.iribnews.ir
استفاده از اين سايت اين امكان را مي دهد كه بخش هاي خبري قبلي براي كساني كه مي خواهند مجددا از يك خبر مطلع شوند قابل دسترس باشد.
البته اين توضيح لازم است كه تنها بخشهاي خبري يك روز قبل دريافت مي شود و امكان دستيابي به تصاوير ويدئويي پيش از آن به دليل حجم زياد وجود ندارد.


"لذيذ ترين غذاي جندابه"
مرحوم خانم سكينه تاجر كه چند سالي است از ميان ما رفته زندايي مادرم بود.
زماني كه براي تعطيلات به جندابه مي آمديم حتما به ديدارش مي رفتيم. به ما محبت داشت و ما به او ارادت.
نانهايي كه مي پخت بي نظير بود . خيليها در پخت نان از او كمك مي گرفتند از جمله مادر بزرگ خودم .
روزي كه براي پختن نان به خانه مامايي خديجه مي آمد خيلي خوشحال بودم چون هم شوخ و با محبت بود و هم كشته مرده دست پختش بودم .
هيچ غذايي برايم لذيذ تر از نان داغ و سيب زميني بغل تنوري نبود. با وجود همه غذاهاي رنگا رنگ و پر اسم و رسم انصافا هنوز هم اين غذا را به هر غذاي ديگري ترجيح ميدم . علاوه بر اين نان تو شيري رو هم كه از خوراكهاي انحصاري روستاست خيلي دوست دارم و فكر مي كنم شهر نشينا از چه نعمتايي دورند پيتزا مي خورن و فكر مي كنن آخر دنياست.
خاطره زندايي كه در خانواده به "انجو خالو" معروف بود در ذهن همه اهالي جندابه هست به قول معروف همه فن حريف بود و خيرش به همه مي رسيد.
نان مي پخت .مامايي مي كرد .سفيد آب مي ساخت .مغازه داشت و فروشندگي مي كرد و از همه مهمتر محبت داشت و با روحيه بود . خيليها مديون زحماتش و خدماتش هستن .
برايش رحمت وافر و براي فرزندانش طول عمر و سلامتي آرزو مي كنم .


خاطره ای از جندابه در سالهای موشک باران
سال 67 که حملات موشکی عراق به شهرها به خصوص تهران شدت گرفته و به قول معروف سوراخ موشهای اطراف پایتخت قیمت پیدا کرده بود به جندابه اومدم و سال سوم راهنمایی رو قرار شد اونجا بخونم .
البته آمدن به روستا دلیل دیگری هم داشت اونم بیماری مادربزرگم (مامایی خان آبادی همسر علی میرزا) بود که مادرم و چندتا دیگه از نزدیکان تیمارداری او رو می کردن.
یادمه اون سال روستا پر از مهاجر شده بود و شاید هیچ وقت چنین جمعیتی به خودش ندیده بود. اینو می شد از صفهای طویل دریافت شیر دولتی روبروی مغازه دایی ها فهمید.
از خودم بگم که آدم واقعا شری بودم و اصلا درس نمی خوندم .در فصل گرفتن کارنامه تجدیدی ها بود که ردیف می شد و مصیبت خانواده که گرفتار کلاس تقویتی و امتحانات من می شدن .همین شیوه تو جندابه هم ادامه داشت .درس رو به شوخی گرفته بودم .زنگ تفریحا به خونه می اومدم و دیر سر کلاس می رفتم .
یه روز یادمه برای اینکه مدرسه نرم خودمو زدم به دل درد و دور خودم می پیچیدم دایی رضا هم فهمیده بود جریان چیه اما چیزی نگفت و رفت سر کار.
یک ساعتی که گذشت و دیگه قید مدرسه رفتنو زدم گوسفندای مامایی رو برداشتم و به هوای چروندن بردم طرف مدرسه .اون زمان تو خونه حاج صمد (جنب مخابرات)درس می خوندیم .
دیدم در مدرسه بازه . گله رو با یه زوری بردم پشت در کلاسا .صدای گوسفندا که تو سالن مدرسه بلند شد و صدای خنده بچه ها که نمی دونستن جریان چیه بالا گرفت دیدم آقای زارعی که اون زمان هم مدیر مدرسه بود و هم عربی درس می داد از کلاس اومد بیرون منو که دید نمی دونس تشر بزنه یا بخنده گفتم ببخشید داشتم گوسفند می چروندم یه دفه گله اومد اینوری . مدیر هم که با چرخش قلمش هر بلایی می تونس سرم بیاره به حساب بزرگواریش چیزی نگفت ماجرا گذشت .
ولی اون سال همه دانش اموزایی که تو تهران مونده بودن کیلویی قبول شدن و من به خاطر بازی گوشی و شیطنت دو تا تجدید آوردم . آخر سر هم مجبور شدم یکیشو تک ماده کنم و به زور قبول بشم .
نامی از آقای زارعی مدیر و معلم زحمتکش سالهای قبل جندابه بردم
برای ایشان و خانواده محترمش عمر با عزت همراه با صحت و سلامت آرزو می کنم .


"نسخه اي براي سعادتمند شدن"
روايت "عنوان بصري" از دستورالعمل هاي امام صادق (ع) براي سعادتمند شدن است كه بزرگي همچون سيد علي آقا قاضي طباطبايي به شاگردان و ارادتمندان خود توصيه مي كرد"بايد آنرا در جيب خود داشته باشيد و هفته اي دو بار آنرا بخوانيد"
اين روايت شامل 9 دستور در سه بخش است .
"در تربيت و تهذيب نفس"
1- مبادا چيزي را بخوري كه به آن اشتها نداري چون موجب حماقت و ناداني ميشود.
2- تا گرسنه نشدي چيزي نخور.
3-وقتي خواستي غذا بخوري، از حلال بخور و نام خدا را ببر و به اين حديث پيامبر(ص) گوش بدار و عمل كن كه "آدمي هيچ ظرفي را بدتر از شكمش پر نكرده است. پس اگر ناچار شد غذا بخورد ،يك سوم شكمش را براي طعام، يك سومش را براي آب و يك سوم را براي تنفس قرار دهد".
"در حلم و بردباري"
1- اگر كسي به تو گفت: اگر يكي بگويي ده تا مي شنوي ، به او بگو: اگر ده تا بگويي يكي هم نمي شنوي.
2- اگر كسي به تو دشنامي داد به او بگو : اگر راست مي گويي از خدا مي خواهم مرا ببخشد و اگر دروغ مي گويي از خدا مي خواهم تو را ببخشد.
3- اگر كسي تو را تهديد به فحش و ناسزا كرد، تو او را به خير خواهي و مراعات مژده بده.
"در علم و دانش"
1- آنچه را كه نمي داني از عالمان بپرس، مبادا براي به زحمت انداختن و امتحان كردن شان از آنان سوال كني .
2- مبادا از روي خود رايي دست به كاري بزني درحاليكه به آن علم نداري ، در همه امور تا آنجا كه ممكن است مسير احتياط را رها مكن.
3- همان گونه كه از شير درنده فرار مي كني از فتوا دادن بدون علم بپرهير و گردن خود را پل عبور مردم قرار مده.
خداوند بزرگ را مي خوانيم كه ما را از معارف اين روايت برخوردار نمايد.
سالروز شهادت صادق آل محمد(ص) بر پيروانش تسليت باد.


بهترين دوست کسی است كه بتواني با او روي يك سكو بنشيني و چيزي نگویي اما وقتي از او دور شدی احساس كني بهترين گفتگوي عمرت را داشتي.

ما واقعا تا چيزي را از دست ندهيم قدرش را نميدانيم و تا وقتي چيزي را دوباره به دست نياوريم نميدانيم چه چیز را از دست داديم.

در یك دقيقه مي شود يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشود يكي را دوست داشت و در يك روز مي شود عاشق شد ولي يك عمر طول ميكشد تا كسي را فراموش كرد .

درپی نگاهها نرو چون ميتوانند فریبت دهند. دنبال دارايی نرو چون كم كم افول ميكند .
دنبال كسي باش كه باعث شود لبخند بزني. چون فقط با يك لبخند ميشود يک روز تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كند.

دقايقي در زندگي هست كه دلت براي كسي آنقدر تنگ مي شود كه مي خواهي او را از رويایت بیرون بكشي و در دنياي واقعي در آغوشش بگیری.

رويايي را ببين كه ميخواهي، جايي برو كه دوست داري، چيزي باش كه ميخواهي، چون فقط يك جان داري
و يك شانس براي اينكه هر چه دوست داري انجام بدهي .

آرزو مي كنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بماني و به اندازه كافي اميد داشته باشي تا خوشحال بماني.

هميشه خودت را جاي ديگران بگذار. اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كند احتمالا ديگران را هم آزار مي دهد.

شادترين افراد لزوما بهترين چيزها را ندارند، بلکه فقط از آنچه سر راهشان هست بهترين استفاده را می برند.

اين متن را به آنهايي كه برای شما ارزش دارند بخوانيد يا بفرستيد. براي آنهايي كه زندگي شما را لمس كردند.
آنهايي كه وقتي احتياج داشتيد باعث شدند بخنديد و وقتي ناراحت بوديد باعث شدند قسمت روشن واقعيتها را ببينيد.
آنهايي كه مي خواهيد بدانند كه شما قدر دوستي با آنها را مي دانيد.

اگر اين كار را انجام ندهید برایتان اتفاق بدي نمي افتد فقط تنها شانس روشن كردن روز يك دوست را با چند جمله از خودتان گرفته اید.

این جملات را در یکی از وبلاگها دیدم و با تغییراتی برای این سایت ارسال می کنم


۱۱ آذر ۸۶

امروز شاهد اولین بارش برف سال پایتخت هستم
شاید کمی دیره اما این هم نعمته
تا به حال هیج وقت برف جندابه رو ندیدم یا اگر هم دیدم اونقدر کم بوده که چشمگیر نبوده
هر چند که سال قبل بارش برف و باران خیلی خوب بود شاید اهالی روستا حدود یک دهه یا بیشتر چنین ترسالی ندیده بودن . اینو می شد از کشت و کار زیاد تو روستا فهمید تقریبا از سالهای پیش بیشتر بود.
از کودکی تا به حال همیشه این آرزو و شاید خیال رو تو ذهنم داشتم که همه بیابان ده سبز بشه مثلا کسی بیاد و سرمایه گذاری کنه و تو یه زمین خیلی بزرگ از جندابه تا مشکنون رو از طریق آبیاری صنعتی کشت و کار کنه .
مثل بچه ها با خودم فکر می کنم که مثلا پول دار بشم و بیام تو این زمین درخت انار یا بادوم یا چیزهای جدیدی که سابقه کشت تو این منطقه نداره و در عین حال با اون اب و هوا سازگاره بکارم که خیرش به همه برسه .
به پدرم همیشه پیشنهاد می دادم که تا می تونه منطقه رو سبز نگه داره اتفاقا خودش هم همین عقیده رو داره مثلا کاشت شادونه مقابل خونه نمونه اون بود که امسال از جندابه سبزیش معلوم بود و برای خیلیها جالب.
همیشه فکر می کنم که منطقه ما یه دفتر کشاورزی فعال کم داره نمی دونم الان در بخش کوهپایه چنین چیزی هست یا نه اما باید اونقدر فعال باشه که بگه چه محصولاتی در این منطقه با توجه به خاک و آب مناسبه یا مثلا کشاورزا با بروز آفت به اونجا مراجعه کنند و کارشناسان این مرکز با آزمایش خاک یا ارائه سموم گیاهی اونها رو کمک کنه .
مطمئنا با تقویت این خاک یا با ساخت گلخانه می شه محصولات زیادی به دست آورد.
همین کارو در رفسنجان انجام دادن و الان باغهای فراوان پسته به اقتصاد اون منطقه رونق داده در اینجا هم میشه با سرمایه گذاری بلند مدت کشت درخت بادام رو توسعه داد یا کارهای دیگری در همین زمینه انجام داد
امیدوارم خواب نباشم
به امید جندابه ای سبز


سلام بر غریب نام آشنای کاظمین. بر آن دریای جود و معدن علم و معرفت.
سلام بر پیشوایی که 25 سال خورشید فضیلت و تقوی را بر دلهای غبار گرفته آدمیان تاباند و خود فزونتر از خورشید تابید.
سلام بر تو که به وقت شهادت مانند جد غریبت امام مجتبی زهر جفا نوشیدی و چون حسین با لبان تشنه به دیدار معبودت شتافتی.
سلام بر تو که سخاوت باران داری و کرامت دریا و زلالی آب.
خدایا! امشب دلها هوای گریستن دارد و چشمها از دریای جودش بارانی ست.
خدایا! کبوتر دلهایمان را با فرشتگان طواف کننده حرمش همراه کن.
شهادت امام جوادالائمه (ع) بر پیروان حضرتش تسلیت باد
این نوشته را در اولین روز حضورم در بغداد می نویسم و در زیارت کاظمین نایب الزیاره همه هم ولایتی های عزیز خواهم بودم .
التماس دعا


"گپی با خدا"
خدایا ! تو را شکرگزارم که این بنده حقیرت را در پناه رحمت رحمانی خود نواختی و در دامان خود پروراندی.
خدایا ! سر شرمساری و شرمندگی به آستانت می سایم که تو را نشناختم و نه فقط تو را که خودم را و جهان را.
خدایا ! تنها به وقت نیاز تو را خواندم و ندانستم که وجودم عین نیاز ست و متصل به دریای جود که اگر لحظه ای این اتصال را رها کنی نابود می شوم .
خدایا ! چه خوب خالقی هستی که به من اشک دادی تا عجزم را در پیشگاهت با اشکم آبیاری و تقدیم کنم .
خدایا ! گاهی فراموش می کنم که همواره زیر ذره بین تو قرار دارم .
که هم مرا می بینی و هم نجوای درونم را می شنوی .
چه جای فریب که تو می دانی و چه جای فرار که همه جا هستی .
خدایا به کجا روم که تو نباشی و چه خیال بپرورم که تو ندانی .
خدایا من آنم که تنها تو میدانی و خودم. و گاهی خودم هم نمی دانم که کی ام.
خدایا به من بفهمان که چه کوچکم و بنما که چه بزرگی .
خدایا تنها از تو می خواهم که مرا به عجزم آشنا کنی و دل بی قرارم را به عشق آتشینت متصل گردانی.
آمین


"یادداشتی از بغداد"
خدایا می خواهم از رنج بگویم .از رنج ملتی که سالهاست در اسارت است و طعم خوب زیستن را تجربه نکرده است.
خدایا می خواهم از نسلی بگویم که وقتی چشم خود را به این دنیای تو باز کرد تنها دود دید و آهن و جنگ.
تنها جفا و ظلم و یتیمی.
از کودکانی که فشنگ اسباب بازی شان است و ویرانه ها رختخواب آرمیدنشان .
خدایا اینک که این کلمات را می نویسم صدای گوش خراش موتور برق گوشم را آزار می دهد از خود می پرسم مگر می شود!؟
مگر می شود در قرن بیست و یک زندگی کرد و از ابتدایی ترین لازمه زیستن در این قرن پر شتاب یعنی برق بی بهره بود .
خدایا ! مگر می شود در چنین شرایطی باز هم نام پایتخت را بر آن نهاد.
خدایا پس کو تمدن ؟ کجاست فناوری نوین و رفاه انسان و جهانی سازی
دموکراسی کیلویی چند است ؟ اقتصاد آزاد ، فدرالیسم و دهکده جهانی یعنی چه ؟
خدایا مرا ببخش اشتباهی گرفته ام
آدرس را عوضی آمدم .
خدایا ! ناله های مادران داغ دیده را با چه سودا کنم ؟
مگر اینجا بخشی از دنیای تو نیست ؟
آخر با کدام مجوزی از آنطرف دنیا عده ای بیایند و برای آزمایش کردن سلاح خود جوانی را به خون بکشند و فوتی درون لوله اسلحه و بعد هم در غلاف تا روز بعد .
خوشا به حال آنان که تصاویر آزار جنسی زن محجبه مسلمان را از طرف مشتی
لعبده رذل و مفت خوار حرام لقمه ندیده اند . خوشا به حالشان .
خدایا ارابه جهل و ظلم در این سرزمین به تاخت می رود و مرزهای حماقت را می درد .
خدایا می دانم که اگر تو حالات ما را داشتی از دست این مخلوقاتت عاصی می شدی .و تنها چاره را در گریه کردن با صدای بلند می دیدی .
خدایا مردم این سرزمین آنقدر در جنگ بوده اند که دیگر خسته اند . فریادشان دیگر از آسمان عبور کرده و به تو رسیده.
خدایا همواره فکر کرده ام که فقط از تو دو چیز بخواهم که دنیا و آخرتم را آباد کند یکی علم و دیگری ایمان .
همان دو چیزی که نبود هر یک عالمی را به تباهی می کشد و امروز دنیای ما از همین کمبود رنج می برد .
عده ای علم را دستاویز مطامع ظالمانه خود قرار داده اند و جمعی هم با ایمان بدون علم به جان هم افتاده اند و دارند همدیگر را می درند.
خدایا ما را به حرمت بهترین دوستانت از زندان جهل و شرک نجات ده .
آمین


"من زائر بی آشیان کوی تو ام یا حسین "

حسین جان! تو که از امروز کاروانت را به قصد جهاد از مکه حرکت می دهی و حج را نا تمام می گذاری تا به عشق پروردگارت به جهاد با هر چه پلیدی ست بروی و از همه چیز این دنیای دون بگذری .
حسین جان! اصغر شیر خواره ای که پاره تن توست و اکبر رشید که جانت به جانش بسته است ، عباس که وفادار تر از او در عالم سراغی نداری ، زینب که لحظه ای جدایی او را بر نمی تابی ، قاسم، تنها ترین یادگار برادرت و رقیه که تنها پشت گرمی اش هستی امروز در کاروان تو اند.
حسین جان! چه سودایی با معبودت کرده ای که این کاروان را به جنگ طاغوت می بری. تو که خوب می دانی در برابر لشکری تا دندان مسلح کاروان تو تابی ندارد.
حسین جان! تو رفتی و تن به جدالی سخت سپردی که پایانش را از قبل می دانستی .
تو به نسلها و عصرهای پس از خود پیام شهادتت را آموختی که "اگر می توانی بمیران و اگر نمی توانی بمیر" بمیر تا از مردن تو عالمی زنده بماند.
حسین جان! آزادگی ، دینداری و انسانیت مان را مدیون تو ایم .
حسین جان! از تاریکی غفلت که امروز دچار شده ایم رهایمان کن و به ما بیاموز که چگونه زندگی کنیم و بیاموز که چگونه مردنمان را خود انتخاب کنیم.
حسین جان به ما راه خود شناسی را بیاموز تا بدانیم که چقدر کوچکیم .
امروز تنها دست نیاز به سوی پروردگار تو می بریم که به حق بهترین دوستدارش که تویی ما را عاشقانه بمیران .
أمین
در روز عرفه از همه دوستانم التماس دعا دارم .


"یادداشتی از بصره"
روزی که قرار شد به ماموریت بصره بروم تازه فهمیدم که از بغداد تا این شهر جنوبی عراق هفت ساعت راه است . راستش توی دلم خالی شد چون پیمودن این مقدار مسافت در عراق ریسکی بزرگ است.چون هر نوع خطری را می شود پیش بینی کرد از آدم ربایی، انفجار، دستگیری و زندان که تا بفهمند تو مجوز داشتی حداقل یک شبانه روز طول می کشد و شاید هم سر از زندانهای گوانتانامو در بیاوری و خطرات بیشمار دیگر.
با کرایه های گران عراق با راننده ای که خود بیش از هشت سال در ایران از زمان جنگ و عملیات خرمشهر دوران اسارت را گذرانده و چند کلمه ای فارسی هم بلد بود سر مبلغ 170 دلار به توافق رسیدیم.
دو ساعت اول خبری نبود اما از یه جایی به بعد پاسگاههای ایست بازرسی یا به قول عراقیها "سیطره" ها شروع شد.باید می ایستادیم و از سرباز صفر تا سرهنگ جواب پس می دادیم : که هستیم ، از کجا می آییم ، به کجا و برای چه می رویم .
ضمن آنکه تشخیص اینکه اینها پلیس هستند یا راهزنانی که لباس پلیس پوشیده اند امکان نداشت.
این روند ادامه داشت و آنچه درون پر غلیان مرا تا حدودی آرام کرد دیدن تصاویر خانواده شهید صدر بر در و دیوارهای شهرهای جنوبی عراق مثل کوت و العماره بود
و از آنجا که حضرت کریم از ابتدای این ماموریت این حقیر را به وزاندن نسیم رحمت خویش نواخته در اینجا هم مشکلی نداشتم و به خصوص که در بصره هم دوستان خوبی سر راهم قرار گرفت که اگرچه برقراری رابطه کلامی برایمان تا حد زیادی میسر نبود اما دلها به هم نزدیک بود و چند روزی همراه هم بودیم .
اما آنچه در این سفر برایم جالب بود برخورد خوب و صمیمی مردم بصره بود که همین که می فهمیدند ایرانی ام با لبخند و احترام برخورد می کردند .آنان از شیعیان و ارادتمندان اهل بیت بودند و به امام خمینی عشق می ورزیدند.
آن روز قرار بود اتفاق بزرگی در بصره بیفتد و آن هم واگذاری امنیت این شهر از اشغالگران انگلیسی به نظامیان عراقی بود .
انگلیسی ها همان میهمانان ناخوانده ای بودند که از ابتدای اشغال می دانستند حضور شوم خود را به کجا تحمیل کنند. به بصره که 70 درصد نفت عراق در آنجا تولید می شود و امروز آنها دست از پا درازتر این شهر را ترک می کنند اگرچه از استعمار پیر هر فریبی را می توان انتظار داشت.
التماس دعا


"عید قربان روز آزمونی بزرگ"

امروز ابراهیم "شیخ الانبیا" نه به مصاف خدا برای اجرای امرش که به مسلخ عشق گام نهاد و عاشقی را به بشریت آموخت.
خدای ابراهیم، ابراهیم را پیش از این نیز آزموده بود اما اینک فرمان بزرگش را صادر کرد تا پایداری بنده اش را بیازماید.
فرزند دلبندش را به پای دوست قربانی کند و تنها دلبستگی اش را هم در آستان پروردگارش نثار .
او خوب می دانست که ثمره سالها عبادت و عبودیت خالصانه اش امروز به قربانگاه می رود.
فرمان خدا رسید و شیخ پیامبران فرزند را به مسلخ برد ، ذبیح را آب نوشاند و فرمان داد که چشمانش را بر هر چه رنگ دنیا دارد ولو نگاه پر مهر و دیدگان اشک بار مادر ، ببندد.
و تا اینجا، هم ابراهیم پیروز بود و هم اسماعیل حتی اگر فرمان بعدی نمی رسید. هر دو به ندای عشق خاضعانه سر سپرده بودند .
ابراهیم تنها یک خاطره نبود که به تاریخ بپیوندد . داستان ابراهیم همواره همراه ماست. و از ما سوال می کند که آیا می توانیم بزرگترین تعلقاتمان را قربانی کنیم و آنچنان محبتی سراسر وجودمان را پر کند که از همه چیز بگذریم و خود را تقدیم کنیم اگر نه پس از او تنها عاشقی را طلب کنیم :
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
نا خوانده نقش مقصود بر کارگاه هستی


"سلام بر غدیر"
خدایا ! تو در غدیر راه هدایت را بر مخلوقاتت کامل کردی و حجت را بر بندگانت تمام .
خدایا ! تو ولایت بندگانت را در کسی به ودیعه نهادی که پیش از آن همه خوبیهایت در او خلاصه شده بود الا خداییت.
خدایا ! در غدیر دستانی گره کرده به آسمان بالا رفت و صدها نفر را به شهادت گرفت اما عده ای مغرضانه آنرا نادیده گرفتند و مظلومیتی بر چهره علی و محرومیتی بر بشر یت تحمیل کردند که تا ابد باید تاوان آنرا بپردازند و بپردازیم .
خدایا ! تو که حجت را تمام کرده بودی و راه را نمایانده بودی اما ما خود نخواستیم .
خدایا ! آغاز بدبختی ما از زمانی که نیای ما میوه ممنوعه را خورد نبود ، ما وقتی از بهشت رانده شدیم که عدالت و رافت و انسانیت مجسم را برنتافتیم .
خدایا ! معروف است که علی با چاه درد خود می گفت اما ما فریاد بی نوایی مان را کجا سر دهیم .
ما چه بگوییم که بیچاره ایم . غدیر های بسیار دیده ایم اما راه علی نپیموده ایم .
دست و پا و دل را به دنیای تو زنجیر کرده ایم و هیچ از حقیقت علی در نیافته ایم.
خدایا ! موانع زیاد داریم و توان راه رفتن نداریم .
ما بسته به دنیاییم و رسته از علی اما خدایا ! علی عالمی را شیفته نگاه پر مهر خود کرده.
پس ما را شیدایی علی و آل علی کن
آمین
در روز عید ولایت از همه دوستان و عزیزان التماس دعا


"زمستان است"
دوباره زمستان از راه رسید . با همه زیباییهایش و البته سردی هایش .
یادم آمد شعر معروف اخوان ثالث را که "نگه جز پیش پا را دید نتواند . که ره تاریک و لغزان است، زمستان است"
و به نظرم رسید که این شعر تقدیر امروز ماست که :
هوای دلهامان سرد است و بی عاریم
دنیا پر آشوب ماشین ها و خاطرها مشغول قرصی نان.
که پر کاریم
و وقتی را به خنداندن نمی یابیم .
در راهیم.
اما سختی ره بر نمی تابیم.
طنین ضجه رنجور
و آوای نحیف درد
می دانیم و رخ بر پشت می داریم .
اما خدایی هست
خدایی قادر و تنها که می بیند
نگاه غمگین کودک را
و می داند درون پر ز درد مادر او را
و می سنجد، غیرت ما را
نمی گوید که پرکاری
که مسئولی
که انسانی
که دست یاری ای داری و قدرش را نمی دانی


"سلام بچه های خوب جندابه "
سلام بر و بچه های خوب و با صفای جندابه . با هوای سرد این روزها چگونه اید .
با هوای چند درجه زیر صفر شبها . کوچه ها و خیابونایی رو که برای گاز و آب کندن و یادشون رفته که بابا ما هم گاز می خوایم هم آب لوله کشی و هم خیابون درست و حسابی که تو بارون پامون تا زانو تو گل فرو نره .
راستی شب یلدای جندابه چه خبر ؟ یادش بخیر وقتی که بابا بزرگا و مادر بزرگامون برای چنین شبی برنامه ها داشتن . ولی دیگه الان این رسم و رسوم رو بعضیا مسخره می کنن اصلا براشون معنایی نداره . یا فکر می کنن تجملات.
راستی بچه ها سنت های گذشته رو یه وقت به هوای اینکه کامپیوتر و اینتر نت اومده و جندابه دیگه برای خودش سایت داره فراموش نکنید.
نوروز و هفت سین و شب چله و آب و آیینه معنایی پشتشونه که فقط قدیمیا می دونستن اما امروز برای ما بی معنا شده باید اینا رو پاس داری کنیم.
راستی از تنورهای گرم خونه ها تو این هوای سرد چه خبر؟ هنوز هم بوی نون داغ از چند کوچه اون ور تر به مشام می رسه یا نه؟ یا مثل ماها از یک ماه قبل نان ماشینی می گیرید و اصطلاحا فریز می کنید!!!؟
راستی از نان تو شیری و مسکه و کومه (که البته این یکی رو دیگه دوست ندارم)، آش شلغم و آش ترش با سیرابی و گوشت قرمه شده ، سر شیر خشک شده رو سیخهای جارو با شکر ،نان داغ با مغز بادوم(کپه چی)، شلغم و چغندر داغ و سیب زمینی بغل تنوری ، دونه های کیسه کرده انار و کشک خانگی چه خبر ؟
راستی اینا هنوز بابه یا پیتزا و ماکارونی با پنیر و سوسیس کالباس و نوشابه گازدار جاشو گرفته.
به هر حال تو این شبای سرد دلهاتون گرم باشه .
راستی برای سرسبزی جندابه هم دعا کنید.


"یادداشتی از نجف"
مولا جان ! با کدام زبان تو را روایت کنیم و با کدام احساس تو را بسراییم که پیامبر فرمود: هر کس علی را در قلبش دوست بدارد ، خدا ثواب تمام بندگان را به او عطا می کند.
مولا جان ! تنها می گوییم که ما جرعه نوش جام ولای توییم ای آقا !
ای مهربانتر از پدر ، ای زلال تر از آب و ای خوب تر از پاکی !
ما را دریاب .
دریاب که محتاج نگاه پر مهر تو هستیم.
شیفتگان و دلدادگان تو در عید غدیر خدایشان را به این ذکر سپاس می گویند که :
" الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیر المومنین"


"یادداشتی از کربلا"
سلام بر محرم
سلام بر تجلیگاه عشق
سلام بر تو که نسیم گرم کربلا را با خود داری و قصه آلاله های سرخ را به گوش جان می رسانی
سلام بر تو که در تقویم دل آزادگان هیچ ماهی به سرخی تو نیست و قاموس انسان، پیامی رساتر از پیام ستارگان درخشانت را نشنیده است
این روزها چشمها بارانی می شود و دلها رنگ اخلاص به خود می گیرد
کبوتران دل برای پرواز به کوی حسین لحظه شماری می کنند
حسین جان !
ای کاش می شد که این کبوتر دل همیشه در ره کوی تو باشد
و جز از دستان مهربان تو دانه ای نگیرد
کاش می شد جز آستان تو هیچ تصویری قاب چشمانمان را پر نکند و این دل همواره حرم تو را پاس بدارد که همه جا حریم توست.
التماس دعا

نوشته شده توسط رضا بهنامپور  | لینک ثابت |