تبليغاتX
جندابه - آرزو
آرزو شنبه 1387/09/16 13:31

روزهای تقویم زندگی درگذرند و ما انسانها فاصله بین گذشته و آینده را گاه حس می کنیم و گاه نه. دیروز روزه بود و امتحان و امروز آغاز فصل حج که چون پاییز برگ ریز رویایی و خیال انگیز است. کاروان بارسفر بسته اند درحالی که هنوز دعای سحر را فراموش نکرده و بوی فطر همه جا پیچیده و باران قدر آنان را شسته و در پی قربان و غدیر روانند و بعد از آن محرم می آید و طعم کربلا.

همه مسافران کاروان زیر لب خدا خدا می کنند و اینبار از خدا چیزهای مادی نمی خواهند و آروزیی دیگر را در سر می پرورانند چرا که اینبار قدم در جاده های ستاره باران و به انتها گذاشتند که هرچه جلوتر می روند به خدا می رسند و خدایی تر می شوند و دلشان مثل انار برف خورده تکه تکه می شود و انگار که دوباره متولد می شوند و ساز گریه دارند.

کسی جز از خود خبری ندارد و بی خبر تر از خود را کسی نمی تواند بیابد.

آمسانها می بینند و پنجره ها در کنارشان و این آدمهاکه افلاکیان آنان را حاجی می خوانند مثل پروانه ارام بال می زنند و عبور می کنند. تا مقصد راهی نیست و دل تاب این فاصله کوتاه را ندارد تا دریا راهی نیست و آدم قطره مانند توان عبور از این دنیا رود کوچک را ندارد و تا خدا راهی نیست و آدم اشرف مخلوقات تاب پرواز در هوای فانی دنیا را هم نداردچرا که شوق وصال صبراز او گرفته  و قصه بی قراری سروده است.

بعد از گذشت ثانیه ها که عشق تنها معنی اش را می داند مسافران به خانه دوست می رسند خسته اند خسته تر از همیشه و اما بی دلند پریشانتر از هر لحظه.

کولبارشان سرشار از گناه است و خدا می داند که فقط به امید بخشش وبهره مندی از لطف همیشه خدای یکتا قدم در این راه گذاشته اند و همه اقوام و دوستانشان منتظر سوغاتی سبز هستند و حالا چشمانشان خیس اشک است و برانی شده اند و دلشان تکه تکه در دستانشان جای گرفته تا هرچه زودتر آن را تقدیم یار کنند.

سکوت همه فریادها را فرا می گیرد و آدم از قصه اش می گوید قصه روزهای سپری شده و عمر رفته که گاهی اوقات آنان را با گناه سپری کرده اند و حال چقدر این لذت های زودگذر او را رنج می دهند. آری ای آدم تو با خاطراتت آمده ای پاییز و بهار بسیار دیده ای و چه آدینه ها که به انتظار نشسته ای و غروب را دیده ای اینها را همه خدا می دانند و تو جز مرور کردن آنها نزد خدا آمده تا حرفی تازه بزنی           می گویی: خدایا من همان بنده ای هستم که مهربانی ات او را گستاخ کرد و مرتکب گناه شد . خدایا من آن بنده ام که ماه رمضان امسال زنده بودم  و تو مرا توفیق سحر و سفره افطار دادی و نفس کشیدن را از من دریغ نکردی .

خدایا من هرگز نمی توانم شکر نعمت هایت را به جای بیاورم . خدایا مرا دریاب و گناهانم را ببخش.

خدایا آروزهایم طولانی بودند و من به دنبال آنان فقط حسرت را چشیدم و دنیا چیز دیگری برایم نداشت روزی مرا تو می دادی و من در اندیشه حرص غرق می شدم و اگر خوبی تو نبود من هم حال نبودم.

خدا یا چون ابراهیم به قربانگاه آمده ام تا هستی ام که آن نیز از توست را قربانی ات کنمو فردا روز که عید غدیر است تو مرا چاهی ده تا چون علی آن را از ناله  هایم پر کنم و باز نفس های زندگی به من عطا کن تا در هوای محرم به عشق حسین کربلایی شویم و بعد بمیرم . خدایا دلم خیلی برای محرم تنگ شده است و تشنه ام محرمی دیگر به من ارزانی ده دیگر آروزیی ندارم.

نوشته شده توسط رضا بهنامپور  | لینک ثابت |