تبليغاتX
جندابه - امدادهای امام در یک ماجرای بلوتوث بازی (برگرفته از نوشته های علی عسگری)

شرح..............؟

در یکی از روزهای خدا که با اذان ونمازصبح شروع می شود، سپس با طلوع خورشید آغازی مطمئن و با غروبش پایان می یافت، چشمانم را به جهان گشودم، اما اشتباه نکنید منظورم این است که از خواب بیدار شدم. درآن صبح کارهایم را زود انجام دادم آخر باید به یک سفر می رفتم، به سفری در ظاهر چند ساعت اما با خاطره ی ماندگار. آن روز صبح آماده شدم وبه نزدیکترین ایستگاه اتوبوس رفتم، ساعت 7 الی30 دقیقه بود که خود را به آنجا رساندم خوشبختانه اولین نفر بودم و یک اتوبوس هم در آنجا بود. هوا سرد بود به همین دلیل سوار شدم و در آخرین صندلی نشستم چند دقیقه ای صبر کردم تعدادی مسافر آمدند آنها هم به دلیل سردی هوا سوار شدند من همه ی آنها را زیر نظر داشتم. اتوبوس پر شد و همه روی صندلی هایشان نشستند و راننده به راه افتاد به سفری که اگرچه برای همه عادی بود ولی برای من و یک نفر دیگر یک خاطره وتحولی بود. ساعت 8 بود که راه افتاده بودیم، هنگام راه افتادن بدنم سرد بود وتمایل زیادی به شیطنت نداشتم اما وقتی گرم شدم ماجرا آغاز شد. ماجرایی که در ابتدا ممکن بود شیطانی به نظر برسد ولی خوشبختانه پایانی تعلیمی داشت، برای دونفر. وقتی که بدنم گرم شد ازنشستن خسته شده بودم می خواستم کاری بکنم تا موجب جلوگیری از حوصله سر رفتنم شود اینجا بود که گوشیم را از جیبم درآوردم و شروع به بازی کردم. درابتدا خودرا با عکسها و پیامک ها سرگرم کردم اما کافی نبود و اینجا بود که بلوتوثم را روشن کردم و از روی شوخی پیامی را ارسال کردم (نوشتم اگرگیرنده ی خوش ذوقی هستی چیزی بفرست)، ناگهان روی صفحه ی گوشی ام یک نام گیرنده آمد به آن ارسال کردم کمتر از یک دقیقه بعد چند تصویر آمد، تصویری از چند حیوان، عکس آن حیوانات را قبلا داشتم. پس نوشتم با حیوانات حال نمی کنم و ارسال کردم. یک دقیقه بعد چند فیلم مجاز پسرانه دریافت کردم. اتفاقا آنها را هم داشتم پس دوباره نوشتم با پسرها هم حال نکردم وارسال کردم. چند دقیقه با بلوتوث روشن گذشت و کم کم از دریافت یک پیام دیگر ناامید شده بودم که ناگهان چندین تصویر شوک برانگیز وچشم درد آورد را دریافت کردم؟؟!!

 همه ی تصاویر که آمد آنها را باز کردم که ناگهان با دیدن آن تصاویر چشمانم خیره شد و داشت قوه ی بیناییم که در پشت سرم قرار گرفته بود از شدت بازماندن چشمانم درد می گرفت. بله شما خودتان حدس زدید که منظورم چیست، آخر مگر ممکن بود انسان های از جنس مؤنث این گونه عفاف خود را کنار بگذارند و بدن خود را در معرض دید عموم قرار دهند. باور نمی کردم آخر خیر سرم بچه مثبت یا همون چشم ودل بسته بودم. آنقدر محوء تماشای تصاویر شده بودم و کم کم داشت قوه غریزه جنسی ام  شروع به گیلی بیلی رفتن می کرد که سرم را با لا گرفتم وناگهان چشمم به یک پوستر که زیر سقف چسبانده شده بود افتاد، بر آن تصویری  بود ،تصویری با جمله ی و نامی اسطوره ای زیبا و بسیار آشنا، بر روی پوستر نوشته شده بود، ((یا ضامن آهو ،امام رضا ))، بله اینجا بود که می گویم امام کمکم کرد تا در دام گناه نیفتم، با دیدن آن نام چشمانم به روی حقیقت و راه راست باز شد و ناگهان  روحیۀ امامی و حزب اللهی ام گل کرد و آن تصاویری که ممکن بود هر کس دیگر پاک نکند پاک کردم و به این سو وآن سو نگاه کردم، تا شاید فرستنده را پیدا کنم، اما من نمی خواستم با پیدا کردن فرستنده او را تحقیر یا به خاطر کارش انگشت نما کنم، من می خواستم او را پیدا کنم و به راه راست هدایت کنم، در این فکرها بودم و چانه ام را به میان دو صندلی جلوی گذاشتم، ونگاه میکردم، که ناگهان فردی با صدای دلنشین گفت، پسرم خودت نمی خوابی بگذارتا ما بخوابیم، به صورت او نگاه کردم ابروهای کلفت و به هم نزدیکی داشت انگار که خیلی خشمگین است، خودم را عقب کشیدم و گفتم چه طور؟ گفت آخه این بینی است یا هوا کش! بنده ی خدا تخسیری هم نداشت، سرم را که آن جا گذاشته بودم بازدم نفسم به گوش او می خورد و نمی گذاشت که بخوابد، معذرت خواهی کردم، او با صدای دلنشین گفت اشکالی ندارد، که ناگهان چشمم به لباسش افتاد، او پلیس بود؟! هر چه فکر کردم که آن پلیس کی سوار شده به یا دم نمی آمد، که ناگهان در مورد فرستنده فکری به نظرم رسید، چند کلمه نوشتم ((آیا نمی ترسی که من پلیس باشم)) و فرستادم، اندکی بعد پاسخی را دریافت کردم، خیلی برایم عجیب بود، پاسخ داده بود،(( که در اینجا پلیسی نیست)) تعجب کردم، او هم این پلیس را ندیده بود، گوشی ام را خاموش کردم و به صندلی تکیه دادم، دست ها بر سینه وپاها جفت شده بر صندلی جلوی، با خودم فکرکردم مگر می شود، دو نفر آدم سالم این پلیس را در هنگام سوار شدن نبینند، بعد فکر کردم که شاید فرستنده این پلیس را به تمسخر گرفته باشد. همین طور گذشت تا به مقصد رسیدیم، مسافران یک به یک پیاده می شدند وهنگامی که آن پلیس داشت پیاده می شد، نمی دانم چرا به یکی از صندلی ها نگاه کرد که ناگهان دختری با لباس های مد شدۀ شهری از ترس بلند شد و خود را به دیواره ی اتوبوس چسباند گوشی اش از دستش افتاد وکاملا معلوم بود که k750 اش شکسته شده بود. به دختر نگاه کردم، انگار آن را در جای دیده بودم، برایم آشنا بود. از اتوبوس خارج شده بودم و فکر می کردم که او را کجا دیده ام که یادم آمد، او خواهر یکی از دوستانم بود، که

در یکی از مراسم ها او را دیده بودم. از آن مو قع چند ماهی می گذرد. اول مهر بود و همه رو به سوی مدرسه می رفتند  و من هم به دبیرستان، کلاس پیش دانشگاهی رفته بودم که در کلاس یک چهره ی آشنا را را همکلاسی خود دیدم بله او برادر همان دختر بود. با او احوال پرسی کردم از حال خانواده اش پرسیدم که ناگهان از دهانم در رفت که خواهرت گوشی اش را ساخت. همین که می خواست جواب بدهد گفت تو از کجا می دانی، من هم با کمی تته پته کردن، گفتم من هم در آن روز در اتوبوس بودم. او گفت خیلی عجیب بود، هنگامی که به خانه برگشت، گوشی را به من داد وگفت:اگر درستش کردی می خواهی خودت بردار می خواهی به کس دیگر بده، تعجب کردم و باز هم گفت: از این چیز ها منفعتی به کسی نمی رسد. راست می گفت، از او پرسیدم حالا کجاست، گفت: از آن موقع زندگی اش تغییر کرد. حجاب خود را به درستی رعایت و چادر بر سر می کند و اکنون در دانشگاه طلبه های قم درس می خواند. با ورم نمی شد. آن دختر با آن بی حجابی اش این گونه تغییر کند و حتی در دانشگاه طلبه های درس بخواند. به راستی که رحمت چقدر بی پایان است. که  در این ماجرا قسمت اندکی از رحمتش را به وسیله ی یکی از برترین بندگانش ((امام رضا ))به بنده ی حقیرش برساند. شاید اگر در آن موقع من پیش دستی می کردم و می خواستم خودم او را ارشاد کنم این گونه ماجرا گیرا نمی شد یا حتی موجب لجبازی و روحیه شکنی او می شد. اما این خواست خود او بود که، این ارشاد را انجام بدهد و زندگی آن بنده ی حقیر خدا را آن گونه که بود دگرگون کند. حالا فهمیدید که امداد های امام در این ماجرای بلوتوث بازی چه بود. این داستان اگر چه بوی زیادی از واقعیت را نداشت اما مفهوم وآموزش واقعی را می توان از آن گرفت..

                                                      پایان

نوشته شده توسط رضا بهنامپور  | لینک ثابت |