تبليغاتX
جندابه - زندگی
زندگی چهارشنبه 1387/10/11 8:37

زندگی

طی شد این عمر تو چه دانی به چه سان  پوچ وبس تند چنان با دودمان

همه تقصیر من است اینکه خودم می دانم که نکردم فکری ،که تامل ننمودم آنی

 که چه سان می گزرد عمر گران

 کودکی رفته به بازی، به فراغت ، به نشاط

                                                                               فارغ از نیک وبد ومرگ وحیات         

همه گفتند کنون تا بچه ست ، بگذارید به خنده شادان باشد که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست ، بایدش نالید  .

من نپرسیدم هیچ که ، پس از این ز چه نتوان خندیدن؟

هیچ کس نیز نگفت: زندگی چیست؟ و چرا می آییم؟ بعد از این چند صباح، به کجا باید رفت؟ با کدامین توشه به سفر باید رفت؟ من نپرسیدم هیچ، هیچ کس نیز نگفت.

جئانی سپری گشت به بازی به نشاط و به فراغ         فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از این باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت ...

باز گفتند همه که جوانست هنوز، بگذارید جوانی کند، بهره از عمر برد ، کامروایی بکند،

بگذارید که خوش باشد و هست بعد از باز هم عمری.

یک نفر بانگ بر آورد : که او از هم اکنون باید فکر آینده کند . دیگری آوا داد: که او چو فردا بشود فکر فردا بکند. سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت بگذرد امروزش، همچنین فردایش ...

با همه این احوال ، من نپرسیدم هیچ که، چه سان وی بگذشت. آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف شد ...

نه تفکر و نه تامل و نه اندیشه. دمی عمر گذشت با بی حاصلی و مسخرگی. چه توانی که ز کف دادم مفت. من نفهمیدم و کسی نیز مرا هیچ نگفت.

قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش رد که بیهوده گشت جوانی هیهات، هیهات ...

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه ؟ راهنمایم بودند . عمرشان طی شده بود و بی ارزش کار مرا گفتند که چون آنها باشم . که چون آنها دائم ، فکر خوردن باشم ، فکر گشتن باشم

فکر تامین معاش ، فکر ثروت باشم

فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم

کسی مرا هیچ نگفت : زندگی ثروت نیست. زندگی داشتن همسر نیست. زندگی کردن ، فکر خود بودن و غافل ز خود بودن نیست.

من نفهمیدم و کس کرا هیچ نگفت. و صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم.

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق:

من شدم خلی که با عزمی جزم، پای در راه حقایق بنهم. با دلی آسوده فارغ از شهوت و آرزو و حسد و کیه و بخل، مملو از عشق و جوانمردی و علم  در ره کشف حقایق کوشم.

زره جنگ برای بد و نا حق پوشم       راه حق پویم ، حق جویم و پس حق گویم

آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم ، شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ، ره نمایم به همه گر چه سراپا سوزم.

من شدم خلق که مثمر باشم    نه چنین زائد و بی جوش و خروش

عمر بر باد رفت و بر حسرت خاموش، ای صد افسوس که چون عمر بگذشت  « معنی اش فهمیدم»

و به قول سهراب

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد ...

راستی زندگی ام ، مواظب زندگی ام باش

نوشته شده توسط رضا بهنامپور  | لینک ثابت |