
«دیر زمانی است اهل احساس های پوشالی شده ام» من فرسنگ ها از سیاره ی شهداء دور شده ام .«گاهی دلم برای خودم تنگ می شود». غفلت و غرور و کوه تکبر و خودبینی زیر پوستم لانه کرده و پروانه های احساسم به کلکسیون تبدیل شده است. شب ها هر چه به آسمان نگاه می کنم ستاره ای برایم دست تکان نمی دهد!
این روزها تکان های دلم سطحی شده و هیچ زلزله و شوکی کار ساز نیست تا مرا از خواب غفلت بیدار کند.
اینقدر بوی مردار گرفته ام که کرکس های گناه رهایم نمی کنند. پاهایم در لجن زار معصیت فرو رفته حتی دیگر گریه کردن هم از یادم رفته است. شهید را نمی توانم هجی کنم ، غمی روی دلم نشسته و خیال بلند شدن ندارد.راستی!خدا چند بخش است؟! آیا تا به حال به این مطلب فکر کرده ایم؟!
در من هزار ابلیس تحصن کرده و سربازان آنها مثل موریانه ستون های ایمانم را می جوند.
چفیه ،پلاک، سربند،واژه هایی هستند که معنایشان برایم گنگ ونا مفهوم است.
من خوب می دانم آخر کوچه گناه بن بست است، ولی شهداء«لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا»!
شهداء من ، شما ، مقصر ویرگول است.از شما دور شده ام من سال هاست راه را گم کرده ام.از هر کسی می پرسم خانه دوست کجاست؟!نمی داند.
دستم را بگیرید.
«شهداء! من-شما، مقصر خط فاصله است».


